تبليغاتX
مرگ عشق

همه جا داره بارون میاد و برف میزنه، همه آدما تو استانهای دیگه دارن با پالتو و لباس گرم بیرون میرن و از شدت سردی هوا بخاری روشن کردن و تو خونه گرم و نرم نشستن، وای که چه لذتی داره تو این هوا سوپ داغ خوردن و نوشیدن چای یا قهوه ...

یه جورایی همه جا بوی زمستون میاد الا بوشهر، جایی که من دارم توش زندگی می کنم زیاد گرمای اینجا رو توصیف نمی کنم فقط بگم که دیروز به اتفاق دوستهای عزیزم همگی هوس دریا رو کردیم رفتیم و یه شنای درست و حسابی کردیم و انصافا خیلی چسبید...

این عکس رو هم با موبایل گرفتم تا بیارم شما هم زمستان بوشهر رو ببینید ...

چطوره؟

+ نوشته شده در  ساعت 10:47 AM  توسط hanzi  | 

من ذاتا یه آدم ورزش دوستی هستم که یکی از ورزشهای مورد علاقم فوتباله که دارم باهاش زندگی می کنم قرمز یا آبیش بماند چون مهم میدان رقابته...

با دوستم ابی(ابراهیم) داشتم به طرف دانشگاه حرکت می کردم بین راه ابی گفت میدونی امروز ساعت ۵ عصر بازی فوتبال بین ...... و سپاهانه؟ که یهو جا خوردم و یادم اومد که آره درسته ولی یه بد شانسی خیلی بد آورده بودیم و اون این بود که کلاس درس ما دقیق سر ساعت ۵ تا ۷ بود، خب دیگه نمی شد فوتبال رو به درس ترجبح داد راهم رو ادامه دادم که یکی از فکرهای پلید من بکار افتاد چون جلسه اول این کلاس(تاریخ ایران و جهان) بود و تو این دانشگاه بزرگ ما که حدود ۲۶ هزار نفر دانشجو داره هم اساتید متنوع و زیاد هستن و از طرفی دیگه چون این درس عمومی بود یه راه جالب به ذهنم اومد که نه از درس عقب بمونیم و نه اینکه غیبت کلاس شامل ما بشه ...

...................................................................................................................................

برای خواندن دنباله داستان لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:37 AM  توسط hanzi  | 

 

سلام دوستای عزیز

 شاید با سلام کردن من همتون بگین وای باز سر و کله اش پیدا شد خب دیگه شاید بعد از غیبت طولانی باز به این نتیجه رسیدم که بهتره با دوستان اینترنتیم درد و دل کنم و منتظر نظراتشون بشینم ولی خداییش از طرفی هم گرفتار بودم و تو یه مسافرت طولانی گم شده بودم به هر صورت مهم اینه که باز به جای همیشگی برگشتم ...

این تابستون که گذشت روزهای پر فراز و نشیب و متنوعی برای من بود که خداروشکر  روزهای خوب زیاد داشتم ... برای اولین بار تصمیم گرفتم به همراه داداشم به یک سفر ایران گردی بریم بدون درنگ حرکت کردیم و شهرهای زیادی رو گذروندیم که هر شهرش همراه با خاطرات زیبا و جذاب بود ،اگه بخوام همه اونا رو تعریف کنم نوشته من خیلی طولانی میشه پس ترجیح میدم فقط یه اشاره کوتاهی به اونا کنم...

سفر ما از شیراز شروع شدشهری که خیلی از آدما دوس دارن باغ های زیباش  یا اون پارک ها و بوستان ها و اماکن تاریخی مثل تخت جمشیدش رو از نزدیک ببینن... به اصفهان که رفتم دوس داشتم همه جاشو مثل شیراز نقطه به نقطه بگردم و همه اون تصاویری که فقط موفق شده بودم از تو تلوزیون یا کتابها ببینم رو از نزدیک لمس کنم. ولی فرصت کم بود دیدنی ها زیاد ، تو این ترافیک شلوغ و عجیب اصفهان خودمون رو با سختی به سی و سه پل رسوندیم ولی از شانس بد ما یک قطره آب هم وجود نداشت آخه ظاهرا به دلایل مختلفی برای مدتی این آب رو خوشکونده بودن ، خب دیگه از این بدتر نمی شد باید تحمل می کردیم و لذت میبردیم ، سعی کردیم از فرصت استفاده کنیم و به چند جای دیگه بریم ولی تاریکی شب و ترافیک به ما اجازه نداد... به همدان رفتیم شهر ابن سینا و بابا طاهر که خدا رو شکر تونستیم به این دو مکان مهم سر بزنیم و دیدن کنیم هرچند باز هم تاریکی هوا اجازه گرفتن عکس و فیلم رو به ما نمی داد ... به اردبیل رفتیم شهر توریستی سرعین هر گردشگری رو در مرحله اول به طرف خودش می کشوند شهر علی دایی و حسین رضا زاده ... مقصد بعدی ما آستارا بود که بیشتر برای خانمها جذابیت داشت. آخه بازار و اجناس ارزان تصویری زیبا و به یاد ماندنی رو در ذهن آنها شکل میداد... گردنه حیران هم  که فکر کنم اگه کسی هم نرفته باشه حتما اسمشو شنیده چون یکی از زیبا ترین منظره های ایرانه. خب گذر کردن از اونجا و نوشیدن چای و آش دوغ داغ در اون هوای سرد و بارانی یه حس دیگه ای داره... به روستای تاریخی ماسوله هم سری زدیم که تا رسیدیم غروب شده بود و مجبور شدیم شب رو بمونیم هرچند که یکی از بهترین شبهامون رو اونجا گذروندیم شاید دیگه حالا حالاها این صحنه رو نتونم تو ذهنم هم تصور کنم وقتی که تو یه آلاچیق در دامنه کوه ماسوله نشسته بودم ،دشت زیبای و درختهایی که تا بالای کوه ادامه داشت و روستای پله ای شکلی که طرف دیگه قرار داشت ،اون گلدون های پر از گلهای رنگی که در طاقچه یا بالکن خونه هاش قرار داشت آبشار پر آب و جنگلهای زیبایی که پیش روم قرار داشت تو هوای نیمه بارونی و سرد و من هم که برای اولین بار این مناظر زیبا رو تجربه می کردم تو آلاچیق نشسته بودم و داشتم گیتار میزدم و با صدای بلند آواز می خوندم فقط تنها جایی که این مناظر را دیده بودم  تو کتاب دبستانی من بود ... شهرها و روستاهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم که درست یادم نمیاد از کجاها عبور کردیم فقط می دونم نوار شمالی رو از آستارا تا چالوس طی کردیم شهرهای رشت و عروس شهر ایران یعنی رامسر. شهرک توریستی نمک آبرود که با تلکابین به بالای کوه وسط جنگل رفتیم باور کنید من برای اولین بار بود که اینقدر فکرم آزاد و احساس شادابی می کردم فقط نفس می کشیدیم و به پایین کوه و شهر نگاه می کردم ،هیچ وقت قطرات شبنم رو که از برگ درختهای سبز به صورت و بدنم برخورد می کرد از ذهنم بیرون نمیره ... 

یعنی میشه یکبار دیگه من این جاده های زیبا رو بگذرونم؟ خانه های رنگارنگ چوبی و شیروونی دار را در دامنه کوه ها و چمن زارها ببینم؟ غذای های خوشمزه و مردمان خونگرم و شمال رو ...؟؟؟؟؟؟؟؟  

.........................................................................................................................................

برای دیدن تعدادی از تصاویر این سفر خاطره انگیز لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 10:29 AM  توسط hanzi  | 

سلام دوست دارم تو این پست دید شما رو با دید خودم در زمینه نظرات وبلاگ مقایسه کنم...

من بعد از مدتها با تلاش و سختی های زیاد موفق شدم یکی از آهنگهام رو آماده کنم و تو وب بزارم و از دوستان خواستم که نظراتشون رو ارائه بدن ... در این بین دوتا از نظرات رو انتخاب کردم و دوست دارم یه مقایسه کوچیک بین این دو نظر داشته باشیم و لطف کنید برداشت خودتون رو حتما برام بنویسید...

یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 18:53

توسط: ....

      

       آپ کردم بیا ونظر بده
       متنتظرم

                                                            

 

شنبه 27 تیر1388   ساعت: 12:40                                توسط: ....

سلام دوست هنرمندم
اهنگ را دانلود کردم و گوش دادم من معمولا هیچ علاقه ای به موسیقی پاپ ندارم البته نوع خوبش را گوش میدهم ...
این آهنگ و آهنگهای قبلی شما را نیز می پسندم علت ان هم مشخص است : استفاده از ریتم متناسب با شعر - تسلط خواننده - صدای زیبای خواننده و استفاده بموقع از تن های مختلف و پزیسیون متفاوت صدایی و رعایت اکتاوهای صدا - شعر زیبا و مناسب. همه اینها عواملی هستند که تاثیرگذارند اما یکی از عوامل دیگر صداقت و ایمان فرد در ارایه اثری که به جامعه تحویل میدهد . این عوامل در این البوم زیبا هست و بهمین خاطر انرا شنیدنی کرده است...
باز هم منتظر شنیدن اثار خوب شما هستم ...
موفق و تندرست باشید...


    

این یکی هم نظر یک دوست ناشناس و محترمه که بخونید ضرر نمی کنید اینم یه نوعشه دیگه: 

چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت: 16:۰0 توسط:...
می دونی چیه؟؟ فکر کنم زیادی خودتو دست بالا گرفتی!!! همچین مغروری که نگو.
این نظر رو پاک نکن. چرا یه خرده به اطرافت نگاهی نمی اندازی ببینی بابا اصلا چه خبره! کی به کیه؟ سرتو کردی توی لاکت و فقط خودتو می بینی.

+ نوشته شده در  ساعت 4:23 PM  توسط hanzi  | 

 

بعد از مدتها به اصرار دوستان یه شب تصمیم گرفتم به "خونه دانشجویی"  برم و سری به دوستام بزنم تا چشمم رو رو هم گذاشتم عقربه ساعت عدد ۱ و نیم شب رو به من نشون داد سریع جمع دوستان رو ترک کردم و به طرف خونه راه افتادم ...

از یک طرف داشتم به سکوت و زیبایی شب لذت میبردم و از یه طرف دیگه استرس اینکه نکنه سر و کله گشت شب پیدا بشه و به من گیر بدن ... سکوت عجیبی کوچه و خیابون رو در بر گرفته بود شاید برای اولین بار بود که یه خیابون شلوغ رو اینجور خالی و کور میدیدم...

تند تند حرکت می کردم و به اطرافم نگاه می کردم ... هوا خیلی سرد بود درست وسط زمستون که از سرما داشت بخار داغ از دهانم بیرون میومد ... رفتم تا اینکه به پارکی رسیدم که درست ۴۰ متری خونه ما قرار داشت مثل همیشه از وسط این سبزه ها داشتم عبور می کردم که صدای دلنواز سازی منو سر جام میخکوب کرد به اطرافم به دقت نگاه کردم تا شاید بتونم جایی که صدا از اونجا بیرون میومد رو پیدا کنم احساس کردم اونطرف پارک کسی داره ساز دلنشین گیتار رو به صدا در میاره ... به آرامی جلو رفتم و پسر جوانی رو پیدا کردم که تو حس خودش گم شده بود  ... دیگه این سوال که این موقع شب اینجا چیکار می کنه از سرم بیرون رفته بود و فقط داشتم از فاصله دور به آهنگش گوش میدادم و لذت میبردم... تصمیم گرفتم که کنار پسرک گیتاریست رد بشم حقیقتش روم نمیشد که ازش کسب اجازه بگیرم تا پیشش بشینم ...

یواش یواش به طرفش حرکت کردم هر قدم که بر میداشتم صدای گیتار واضحتر به گوش میرسید و من رو بیشتر به خودش جذب می کرد کنارش که رسیدم به بهانه باز شدن بند کفشم چند دقیقه ای را به حالت نشسته گذروندم و علی رغم میل باطنی از کنارش گذشتم و به طرف خونه رفتم...

شاید باورتون نشه همین اتفاق کوچیک شک جدی به من وارد کرد جوری که فردای همون روز تصمیم گرفتم که به کلاس گیتار برم ... با جدیت زیاد روزی ۸ ساعت تمرین می کردم تا اینکه در مدت خیلی کوتاهی دوره گیتار رو به پایان رسوندم و به واسطه همین گیتار الان موفق شدم تا خوانندگی رو هم تجربه کنم ... بیشتر وقتها خیلی از اتفاقات کوچیک که ما بهشون توجهی نمی کنیم می تونه در زندگی ما تاثیر گذار باشه ما باید یاد بگیریم که اگه بخوایم میتونیم فقط اراده قوی و پشتکار رو لازم داریم ...

حالا دیگه بیشتر وقتا شب ساعت ۱۲ به بعد تو همون پارک میشینم و گیتار میزنم و در سکوت شب آرامش میگیرم ... به نظرتون لذت بخش نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 8:34 PM  توسط hanzi  | 

دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

دانلود آهنگ با کیفیت ۴۰ کیلوبایت

+ نوشته شده در  ساعت 11:7 AM  توسط hanzi  | 

یادم میاد ترم چهارم دانشگاه بودم، درست دورانی که تو اوج شیطنت بازی به سر میبردم، دیگه به محیط کلاس و دانشگاه عادت کرده بودم شاید دیگه دانشگاه خونه اول من شده بود  به هر صورت از موضوع خارج نشم که یه استاد به اسم آقای امامی داشتیم که این اقای امامی سمت ریاست دانشگاه رو هم یدک میکشید... این استاد خاص یه عادت داشت که همیشه سر کلاس وقتی دانشجویی برای کنفرانس میومد صحبت کنه بیشتر از ۵ دقیقه حوصله نمی کرد که به حرف دانشجوی بیچاره گوش بده و نیمه کاره در میومد و می گفت: بچه ها صلوات بفرستید!!!!! و دانشجو در این لحظه باید می فهمید که دیگه ادامه نده و بره بشینه ، البته از طرف دیگه این صلوات نشانه رضایت استاد امامی از دانشجوش هم بود که نمره خوبی رو به دانشجو می داد...

من تاحالا که چندتا درس با این استاد پاس کردم ندیدم که دانشجویی موفق بشه کنفرانسش رو کامل ارائه بده... 

من هم مثل خیلی از دانشجوها تو این ترم نوبت کنفرانس گرفته بودم که جلسه ۹ نوبت من بود تا ۳۵ صفحه رو ارائه بدم... امروز و فردا کردم و تو یه چشم به هم زدن متوجه شدم که باید پس فردا برمو رو در روی دانشجوها که البته زیاد سخت نبود کنفرانس بدم... من تو این زمان کم که در اختیار داشتم یه فکر پلید ذهنم رو متوجه خوش کرد و پیش خودم گفتم که آقای امامی که قبل از ۵ دقیقه به بچه ها میگه که صلوات بفرستید پس من چرا خودم رو اذیت کنم و همه ۳۵ صفحه رو بخونم بهترین راه اینه که یه ریسک کنم و ۱۰ صفحه بخونم همین ۱۰ صفحه هم برای پنج دقیقه زیاده... 

روز کنفرانس خیلی زود رسید،بدون استرس وارد کلاس شدم ، شک نداشتم که موفق میشم  به بغل دستیهام هم اعتماد نکردم و جریان رو به هیچکس نگفتم ، چند لحظه ای منتظر ماندیم تا اینکه استاد وارد کلاس شد و بعد یه مقدار گپ و گفت اول کلاس طبق معمول با صدای خشن و کلفت خودش گفت: امروز نوبت کیه لطف کنه بیاد کنفرانسش رو ارائه بده... و من هم بدون معطلی بلند شدم و پای تابلو شروع به کنفرانس دادن کردم ۵ دقیقه به کندی و صفحات به تندی می گذشت تو یه چشم به هم زدن ۱۰ صفحه تموم شد و من هرچه منتظر موندم استاد دستور صلوات رو صادر نکرد من کم نمی آوردم و به مثالهایم اضافه می کردم و مرتب حاشیه می رفتم ولی انگار فایده نداشت و امامی زیادی گیر داده بود، آخه یه جورایی استاد قبلا  آشنایی هایی با اخلاق و افکار بنده داشتند و گویا متوجه امر شده بودند ولی من باز دست و پام رو گم نکردم و آخرین حربه رو بکار بردم و گفتم:"دانشجویان عزیز اتفاقا در مورد این بحث که الان خدمت شما عرض کردم پیامبر ما حضرت محمد(ص) هم روایتی فرموده اند" که در این لحظه همه دانشجویان به احترام شندیدن نام پیامبر صلوات فرستادند و من هم این وسط حتی بدون اینکه روایتی در کار باشه و عنوان کنم به طرف صندلیم شتابان حرکت کردم و رفتم که سر جام بشینم که آقای امامی فریاد زد: اقای واعظی کجاااااااااااااااا؟ من هم با لبخند برگشتم و گفتم استاد بچه ها صلوات فرستاند پس دیگه بنده نباید ادامه بدم... آقای امامی نگاه عمیقی به من کرد و ناخودآگاه سری تکان داد و بلند خندید و در این لحظه همه دانشجویان شروع به خندیدن کردند و در این اوضاء که کلاس از حالت رسمی خودش خارج شده بود با چرب زبانی شوخی شوخی تمامش کردم...

ولی از من بشنوید که این کارها آخر عاقبت خوبی نداره،نمره پایان ترم خوبی هم نداره: ۵/۱۴

+ نوشته شده در  ساعت 8:6 PM  توسط hanzi  | 

 دوست دارم تو این پست از عشق خودم بگم، دوست دارم اعتراف کنم که یکبار عاشق شدم و یکبار شکست عشق رو تجربه کردم...

خیلی از آدما میگن ما هزاربار عاشق شدیم ولی شاید یه جورایی علاقه مند بودن برای دوستی رو با عشق اشتباه گرفته باشن ...

احساس می کنم این دوست داشتن من خیلی با دوست داشتنی های امروزی فرق داشت، من به احساس و عاطفه همه انسانها ایمان دارم و احترام میزارم ولی به نظر من مفهوم عشق برای خیلی از این آدما توجیه نشده ...

احساس شخصی من اینه که یه جورایی انسانها مخصوصا جوونا دارن راه اشتباهی رو طی می کنن ولی شاید هم من کج میرم و من اشتباه می کنم...

خیلی حرف داشتم که دلم می خواست قبل از جریان خودم خطاب به خیلیا بگم ولی از حرفام میگذرم و از خودم میگم:

شاید براتون خنده دار و غیر قابل باور باشه چون جریان عاشق شدن من به حدود ۱۵ سال قبل بر میگرده، زمانی که حدود نه سال داشتم درست کلاس سوم ابتدایی بودم...

نمی دونم چرا و چطور عاشق شدم ولی یادم میاد دوران شیرین و پر استرسی رو پشت سر گذاشتم، من عاشق کسی شده بودم که نمی تونستم بهش علاقه ام رو ثابت کنم یا حداقل اونقدر راحت باشم که بتونم حرفامو راحت بهش بزنم...

من هر روز صبح که از خواب بلند میشدم به امید دیدنش تو مدرسه ، مشتاقانه و با نشاط کیفم رو کول میزدم و حرکت می کردم...

دوست دارید بدونید من عاشق کی شده بودم؟؟؟؟؟؟؟

معلمم ...

من عاشق معلمم شده بودم ، خانم معلمی که حدود ۱۵ سالی از من بزرگتر بود...

من اصلا به سن و قد اون توجه نمی کردم ، همش به خودم امیدواری میدادم که بزرگ شم و وقتی به سن اون برسم باهاش ازدواج کنم، درست افکار زیبای کودکانه...

 یادم میاد یکی از شبها مشقم رو به عمد ننوشتم تا اینکه فرداش از دستش کتک بخورم و صورتم دست خانم معلم رو احساس کنه ...

سال سوم ابتدایی به سرعت گذشت و من با افسردگی زیادی روبرو شدم ، چون هیچوقت نتونستم یکبار هم که شده بهش بگم دوست دارم...

این اولین و آخرین تجربه عاشق شدنم بود که هنوزم ادعا می کنم که خیلی از دوست داشتن های امروزی واقعی تر و زیباتر بود چون خارج از هرگونه هوس بود ... 

راستی شما چی تا حالا عاشق شدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 0:39 AM  توسط hanzi  |