تبليغاتX
مرگ عشق

مرگ عشق

اولین آلبوم من به نام مرگ عشق که بالاخره بعد از چند سال تموم شد

برای دانلود آلبوم به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 10:25 AM موضوع | لینک ثابت


عشق ساده

خیلی وقت بود که از شعر فاصله گرفته بودم و فقط ترانه سرایی می کردم اما امروز دلم هوای گذشته رو کرد می دونم ایراد شعر زیاده اما مهم اینه که شعر رو دوست دارم

مرا به جرم سادگی طناب دار کرده اند        

حریم را شکسته اند مرا خراب کرده اند

دروغ و تهمت و ریا به انتها رسانده اند

در این جهان پرخطا مرا گناه کرده اند

چه اشتباه و ناروا مرا نشانه می کنند

چو لاشخور نشسته اند مرا طعام کرده اند

گناه من مگر چه بود؟چه اشتباه کرده ام؟

 که در جواب جرمشان مرا خطاب کرده اند

خدای حق مگر کجاست که خلق را نظر کند

چرا برای زندگی مرا شکار  کرده اند

به بارگاه کبریا قسم نبخشم این گنه

که در قضا و هم قدر بسی شتاب کرده اند

شود عیان حقیقتی و رو سیه شودکسی

همان که در کتاب حق ستم  حساب کرده اند...


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 7:23 PM موضوع | لینک ثابت


آهنگ جدیدم به نام دوست دارم

       mp3 128     

    Download  

   ogg 64

                                                        Download

 

 


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 1:37 AM موضوع | لینک ثابت


آهنگ جدیدم که دیروز ضبط شده با نام سکوت که آهنگسازی و شعرش هم از خودمه

           دانلود آهنگ با کیفیت ۱۹۲ کیلوبایت

                                                                              Direct Link   

                                                دانلود آهنگ با کیفیت ۳۲ کیلو بایت

                                                                               Direct Link

 


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 2:23 AM موضوع | لینک ثابت


دوست عزیز من ...

ترم چهارم دانشگاه شروع شده بود و من به دانشگاه رفته بودم کلاس اون روزم تموم شد و به طرف ایستگاه حرکت کردم تا منتظر اتوبوس بمونم هوا خیلی سرد بود و باد سردی برگهای درخت بید حیاط رو تو هوا پراکنده کرده بود و منم محکم دستهام رو تو جیب شلوارم گره زده بودم تا اینکه بالاخره اتوبوس از دور پیداش شد و من و چند نفر دیگه به طرف ورودی در اتوبوس حرکت کردیم یه دانشجو با لباس ساده و عینک به ظاهر معمولی که چهره خیلی مظلومی داشت پشت سر من می خواست پاشو بالای پله اتوبوس بزاره که پاش لغزید و محکم با کیفش پهن شد رو زمین، خیلی این صحنه برام دردناک بود و زود رفتم زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم اونم نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند گفت : "خیلیا بهم خندیدن مگه نه؟" منم گفتم نه چرا باید بخندن؟ اینطور فکر نکن حالا بلند شو و بیا تا سوار شیم اونم قبول کرد و رفتیم داخل اتوبوس رو یه جفت صندلی کنار هم نشستیم من تو یه شهرک نزدیک دانشگاه زندگی می کردم و خیلی از دانشجوها به خود بوشهر یا جاهای دورتر میرن ، بین راه که می رفتیم ازش آدرسش رو که پرسیدم درست تو شهرک یه کوچه اونطرف تر از ما می نشستن و خیلی خوشحال بودم که یه دوست جدید پیدا کردم... فردای اون روز که تو دانشگاه همدیگه رو دیدیم بعد از سلام و احوالپرسی بهم گفت معذرت تا من یه زنگ با موبایلم به بابام بزنم کار واجب دارم بعد دست کرد تو جیبش گوشیش رو در آورد و برام تعجب آور بود که چند بار اشتباه گرفت تا اینکه موفق شد با باباش صحبت کنه برام خیلی عجیب بود و از طرفی هم ناراحت بودم که چرا شماره منو داره جواب پیامهامو نمیده و برام خیلی کم زنگ میزنه و از این جور حرفا ولی چون روزای اول دوستیمون بود روم نمی شد بهش بگم یا به نوعی خودمونی باشم چند روز بعد هم یه اتفاق دیگه افتاد و جلو همه دانشجوها تو پله ها لیز خورد و محکم زمین افتاد من دیگه عصبی شده بودم که چرا اینهمه دست پا چلفتی ای خدا ... چندماه گذشت و من رابطه نزدیکی باهاش پیدا کردم و دیگه سعی می کرد با حرفاش تو زمینه درسی و فکری کمکم کنه منم که عاشق بحث و حرف و جدل بودم تا اینکه یه روز که رو نیمکت حیاط دانشگاه نشسته بودیم بهم گفت دوس دارم بعد از ماهها دوستیمون یه چیزی بهت بگم ولی میترسم!!!! گفتم چی؟ بگو اذیتم نکن بگو چیه!!! با هزارتا خواهش گفت باشه میگم ولی شرط دارم این که بعد از حرفم تنهام نذاری و منو مثل الانم دوس داشته باشی !!!!!!! گفتم چشم حالا بگو چیه؟ گفت تاحالا خیلی سعی کردم مثل همه دانشجوها معمولی و عادی باشم و اصلا مشکلم رو به روی خودم و دیگران نیارم من تو سن ۳ سالگی نابینا شدم و دکترها فقط تونستن مقدار کمی از بیناییم رو بهم برگردونن که اونم خیلی محدوده به سختی جلوم رو میبینم دست کرد تو کیفش عصای کشوییش رو باز کرد و بهم نشون داد و گفت من تو دانشگاه نمی خوام کسی احساس کنه کمبود دارم اشکال نداره بزار برای یک لحظه هم که شده لیز بخورم و بهم بخندن ولی اگه این دستم باشه احساس می کنم همیشه بهم می خندن !!!!!!!!!! 

شکه شده بودم و از تعجب زبونم بند اومده بود بغض گلوم رو گرفته بود و حرفم نمیومد دستمو دور گردنش انداختم و سعی کردم با نصیحت کردنش این طرز فکرش رو عوض کنم و از فرداش رابطم باهاش صمیمی تر شد الان ۴ ترم از این قضیه می گذره اومدم براش هم انتخاب واحد کنم و هم برای خودم یه آپ بزارم و برم...


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 2:47 AM موضوع | لینک ثابت


مادر ...


 

من همیشه سعی می کنم عکس ۳ در ۴ کسانی که دوسشون دارم رو تو کیفم داشته باشم از دوستان هم کلاسیم تا خانوادم که خیلی دوسشون دارم... یه صبح که رو نیمکت وسط حیاط دانشگاه کنار دوستم غلامرضا نشسته بودم بحث گذشته های تلخ شد و درد و دل و اینجور حرفا که همه بحث ها اول و آخرش مادر بود کسی که یک عمر در نبود پدر برای من هم مادر بود هم پدر ... داشتم در مورد مادرم می گفتم که چه سختی هایی کشیده و چه بر ما گذشته و از این جور خاطرات که یه دفعه غلامرضا وسط حرفم پرید و گفت راستی عکس مادرت رو نداری؟ خیلی دوس دارم ببینمش که تو این لحظه یه دفعه جا خوردم و یه جورایی رنگ عوض کردم آخه من تو کیفم عکس خیلی ها رو داشتم حتی خواهر و برادرام ولی عکس مادرم رو فراموش کرده بودم ... بغض تو گلوم جمع شده بود احساس خیلی بدی داشتم مرتب داشتم خودمو سرزنش می کردم و به خودم کفر می گفتم ...

برای اینکه جلو غلامرضا خراب نشم گفتم چرا مگه میشه کسی عکس مادرش رو نداشته باشه ولی من تو دفتر خاطراتم تو خونه دارم اینجا ندارم فردا میارم ببین... یه قولی دادم ولی اینکه فردا چیکار می کردم اصلا بهش فکر نکرده بودم ... خیلی عصبی بودم آخه من بچه کوچیک خانواده ام و یه جورایی وابستگیم به مادر خیلی بیشتر از خواهر و برادرامه و این قضیه خیلی برام سنگین و غیر قابل هضم بود ... اتفاقا اون شبم خونه تنها بودم کسی خونه نبود خیلی خونه دلگیر بود این ماجرا رو هم که یادم میومد بدتر می شدم... وقت خواب شد رفتم تو رختخواب که بخوابم ترجیح دادم این خاطره تلخ رو تو دفترم بنویسم بلکه آروم شم و بعد بخوابم ولی یه معجزه رخ داد که از ترس از اتاق دویدم بیرون آخه دفترم رو که باز کردم عکس ۳ در ۴ مادرم تو صفحه اولش گذاشته بود ... اون شب رو باور کنید تا صبح خوابم نبرد هم از این شک و معجره که برام رخ داده بود و هم از خوشحالی و اشکی که از چشام سرازیر شده بود ... فردا صبحش عکس رو بردم و به غلامرضا نشون دادم و جریان رو براش تعریف کردم که اونم تحت تاثیر قرار گرفت و اشکش سرازیر شد... جالب اینجاست عکس رو که به مادرم هم نشون دادم میگفت من یادم نمیاد این عکس رو گرفته باشم ... این داستان رو چندبار خواستم تو وب بزارم ولی گفتم شاید کسی باور نکنه ولی مهم اینه که خودم باور دارم...

مادر دوستت دارم


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 2:1 PM موضوع | لینک ثابت


ایراد من کجاست ؟؟؟

 دوس دارم تو این پست از کسانی که به وب من سر میزنن و نسبت بهم لطف دارن یه سوال کنم که جوابش خیلی برام مهمه چون هدف من اصلاح رفتار خودمه ... سوال رو مطرح می کنم امیدوارم بتونید با نظراتتون بهم کمک کنید سعی کنید انتقادات منفی کنید یعنی مشکلات من رو بگید چون تعریف از من یه جورایی منو تو این وضعیت فعلی نگه میداره و هیچ پیشرفت اخلاقی شکل نمیگیره ممنونم اما سوال که خیلی راحته...

نظرتون در مورد من چیه؟ در کل من چه جور آدمی هستم ؟ ایراد من کجاست؟


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 0:35 AM موضوع | لینک ثابت


خانه دانشجویی ...


به اصرار دوستان همشهریم تصمیم گرفتم  یه شب رو تو خونه دانشجویی سپری کنم ، خب تاحالا چندباری رفته بودم ولی شب اونجا خوابیدن رو تجربه نکرده بودم همیشه فکر می کردم خواب اونجا با اینجا هیچ فرقی نداره ، ...

ساعت ۹ شب بود که به اونجا رفتم تا ماشالا جمعشون جمعه و فقط یه آدم فضول و به نوعی شیطون کم داره که بدو ورودم با یک صلوات بلند از بنده استقبال کردند

من بیرون دوتا ساندیج فلافل خورده بودم غذایی که همیشه عاشقشم ولی وقتی سفره رنگین دوستان رو دیدم خودم رو به اون راه زدم و بسم الله رو گفتم رفتم جلو و مثال پلنگ چنان بر مرغ سرخ شده چنگی نشاندم که حیرت حضار را در بر گرفت ... تا تونستم خوردم ،رو به بالا خوابیدم تسمه شلوارم رو شل کردم و یه نفس بلند کشیدم ... در همین حین که نفسم بالا نمیومد گفتم داریوش زود بخواب یادت نره صبح بری نون گرم برای صبحونه بگیری ...

ما یه اشتباهی کردیم و اول شبی یه خط و نشون کشیدیم و گفتم هرکی خوابید با آب یخ پذیرایی میشه و همین حرف من باعث شد هیچکی پلکشو رو هم نزاره و گردنباری نشستیم تا ساعت ۲ شب شد دیگه همه کم آورده بودن داریوش و جواد گفتن ما که خوابمون میاد ما می خوابیم هرکاری می خوای بکن ولی فکر تلافیش باش... خوابیدن و منم یه نقشه سنتی ذهنم رو به خودش مشغول کرد و تمام ساعت ها رو جلو کشیدم و رو ساعت ۶ ربع کم گذاشتم حتی موبایلشون رو تا هیچ گونه اختلالی در نقشه شوم ما به وجود نیاد ، بعد از ربع ساعتی که خواب رفتن من رفتم یه طرف جواد خوابیدم و ابی شریک دزد هم رفت اونطرفش خوابید و با زیرکی جواد رو با حالت خوابالودگی صدا زدیم : جواااااااااااااااد خر پف جوااااااااااااااااااد خر پف بلند شو وقت نمازه جواد من خوابیدم بعد نگی صدام نکردیا خر پف...

جواد بیچاره یهو بلند شد نگاهی به ساعتها و همه ما که اصطلاح خواب بودیم انداخت و دیگه باورش شد که خوابیم و بلند شد با اجازتون دو رکعت نماز قضاش رو هم که از قبل بدهکار بود رو خوند و گذاشتیم بخوابه... رفتیم سراغ داریوش طبق برنامه قبلی یکیمون اینطرفش و یکی دیگمون اونطرفش خوابیدیم و به آرومی صداش کردم: داریووووووووش خر پف داریووووش خر پف بلند شو برو نون بگیر دور میشه ها...

با اجازتون چندتا لگد هم به طرفش پرتاب کردیم تا اینکه بیدار شد و یه نگاه به ساعتش انداخت و دید همه ما خوابیم رو به طرف جواد بیچاره کرد و گفت جواد جواد بلند شو برو برای نون چون امروز نوبت توه ها...

جواد بیچاره که قبلا برنامه نماز رو سرش پیاده شده بود این برنامه هم رو سرش خراب شد و با عصبانیت گفت اه اگه گذاشتن ما بخوابیم... هیچی دیگه بلند شد بیچاره ساعت ۳ شب رفت نونوایی دیگه با اجازتون عواقب این سرکاری رو چون به ضرر بنده و دوست عزیزم ابی هست نمیگم و ادامه نمیدم ولی بازم نامردیه بزار بگم اشکال نداره ... جواد وقتی رفت نونوایی و بعد فهمید ما سر کارش گذاشتیم برگشت و تو خواب یه تنگ آب یخ رو سرمون خالی کرد...  

نتیجه: مزن بر سر کسی که میزنن بر سرت ...


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 11:25 AM موضوع | لینک ثابت


اولین ترانه ای که چند سال پیش گفتم به نام نفرت ...


انگـــار دیگه تموم شده        هرچی کـــــه بوده بین ما

دفتر عشقو پـــــاره کن        ای آشنای بی صـــــــــــدا

دیگه نگو دوســـم داری        حتی شده با یک نگـــــــاه

بایـــد فراموشت کنـــــــم       تموم شــــده خاطــــره ها

لعنت به من اگــه یه بـار         به چشم تو نگـــــــاه کنم

ترانه هـــــاتو بخــــــونم          یـــا اسمتو صـــــــدا کنـم

فریـــــاد عشقو دور بریز        ستـــــــاره ها رو خط بزن

به آخـــــر خــــط رسیدم        فرصت موندن نـــــــــــدارم


 

نوشته شده توسط hanzi در ساعت 10:24 PM موضوع | لینک ثابت